امروز : شنبه 15 تیر 1387
u افشا کنیم

آن که کرده وى به جایى‏اش نرساند ، نسب او را پیش نراند . [ و در روایت دیگرى است : ] آن که گوهر خویشش از دست شود ، بزرگى تبار وى را سود ندهد . [نهج البلاغه]

:: خانه

:: مدیریت وبلاگ

:: پست الکترونیک

:: شناسنامه

:: کل بازدیدها: 3192

:: بازدیدهای امروز :1

:: بازدیدهای دیروز :0

::  RSS 

::  Atom 

vپیوندهای روزانه


vموضوعات وبلاگ

جامعه
کشورها

vدرباره من

افشا کنیم

vاشتراک در خبرنامه

نام:

ایمیل:

 

! + شمس تبریزی جان مولانا

چهارشنبه 2/6/1384 :: ساعت 11:42 عصر

شمس تبریزی
شمس الدین محمد پسر علی پسر ملکداد تبریزی از عارفان مشهور قرن هفتم هجری است ، که مولانا جلال الدین بلخی مجذوب او شده و بیشتر غزلیات خود را بنام وی سروده است  . از جزئیات احوالش اطلاعی در دست نیست ؛ همین قدر پیداست که از پیشوایان بزرگ تصوف در عصر خود در آذربایجان و آسیای صغیر و از خلفای رکن الدین سجاسی و پیرو طریقه ضیاء  الدین ابوالنجیب سهروردی بوده است . برخی دیگر وی را مرید شیخ ابوبکر سلمه باف تبریزی و بعضی مرید باباکمال خجندی دانسته اند . در هر حال سفر بسیار کرده و همیشه نمد سیاه می پوشیده و همه جا در کاروانسرا فرود می آمد و در بغداد با اوحدالدین کرمانی و نیز با فخر الدین عراقی دیدار کرده است . در سال 642 هجری وارد قونیه شده و در خانه شکرریزان فرود آمده و در آن زمان مولانا جلال الدین که فقیه و مفتی شهر بوده ، به دیدار وی رسیده و مجذوب او شد .


در سال 645 هجری شبی که با مولانا خلوت کرده بود ، کسی به او اشارت کرد و برخاست و به مولانا گفت مرا برای کشتن می خواهند ؛ و چون بیرون رفت ، هفت تن که در کمین ایستاده بودند با کارد به او حمله بردند و وی چنان نعره زد که آن هفت تن بی هوش شدند و یکی از ایشان علاءالدین محمد پسر مولانا بود و چون آن کسان به هوش آمدند از شمس الدین جز چند قطره خون اثری نیافتند و از آن روز دیگر ناپدید شد .


 درباره ناپدید شدن وی توجیهات دیگر هم کرده اند . به گفته فریدون سپهسالار ، شمس تبریزی جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد می شد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره میزد ، چنانکه گویی کالای گرانبهایی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود . روزگار خود را به ریاضت و جهانگردی می گذاشت . گاهی در یکی از شهرها به مکتب داری می پرداخت و زمانی دیگر شلوار بند میبافت و از درآمد آن زندگی  میکرد .
ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا برانگیخت . مولانا فرزند سلطان العلماست ، مفتی شهر است ، سجاده نشین باوقاری است ، شاگردان و مریدان دارد ، جامه فقیهانه میپوشد و به گفته سپهسالار ( به طریقه و سیرت پدرش حضرت مولانا بهاءالدین الولد مثل درس گفتن و موعظه کردن ) مشغول است ، در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است ، با اینهمه چنان مفتون این درویش بی نام و نشان میگردد که سر از پای نمی شناسد .
تأثیر شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی با تمکین ، عاشقی شوریده ساخت . این پیر مرموز گمنام دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر وعظ فرو کشید و در حلقه رقص و سماع   کشانید . چنانکه خود گوید :


در دست همیشه مصحفم بود
در عشق گرفته ام چغانه
اندر دهنی که بود تسبیح
شعر است و دوبیتی و ترانه



حالا دیگر شیخ علامه چون طفلی نوآموز در محضر این پیر مرموز زانو می زند ( زن خود را که از جبرئیلش غیرت آید که در او نگرد محرم کرده ، و پیش من همچنین نشسته که پسر پیش پدر نشیند، تا پاره ایش نان بدهد ) و چنین بود که مریدان سلطان العلما سخت برآشفته و عوام و خواص شهر سر برداشتند . کار بدگوئی و زخم زبان و مخالفت در اندک زمانی به ناسزا رانی و دشمنی و کینه و عناد علنی انجامید و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.
شمس تبریزی چون عرصه را بر خود تنگ یافت ، بناگاه قونیه را ترک گفت و مولانا را در آتش بیقراری نشاند . چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است ، تا نامه ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است .
با وصول نامه شمس ، مولانا را دل رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید . نامه ای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای بازگشت شمس به دمشق فرستاد .  
پس از سفر قهر آمیز شمس افسردگی خاطر و ملال عمیق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگین و پشیمان ساخت . مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند ، زبان به عذر و توبه گشودند و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونیه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعرض بربندند . براستی هم پس از بازگشت شمس به قونیه منکران سابق سر در قدمش نهادند . شمس عذر آنان را پذیرفت . محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و گرم شد .
مولانا در این باره سروده است :



شـمـس و قـمـرم آمـد ، سمـع و بـصـرم آمــد وآن سیـمـبـرم آمـد ، آن کـان زرم آمـد
امــروز بــه از دیـنـه ، ای مــونــس دیــــریـنـه دی مست بدان بودم ، کز وی خبرم آمد
آن کس که همی جستم دی من بچراغ او را امـروز چـو تـنـگ گــل ، در رهگـذرم آمـد
از مــرگ چــرا تـرسـم ، کــاو آب حـیـات آمـد وز طعنه چرا ترسـم ، چون او سپرم آمد
امـروز سـلـیـمـانــم ، کــانـگـشـتـریـم دادی زان تـاج مـلـوکـانـه ، بر فرق سرم آمـــد



پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و موج مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد و به قول ولد (ناگهان گم شد از میان همه ) چنانکه دیگر از او    خبری خبری نیامد . اندوه و بیقراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود . چنانکه سلطان ولد گوید :
بانگ و افغان او به عرش رسید ناله اش را بزرگ و خرد شنید
منتهی در سفر اول شمس غم دوری مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند ، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترک گفت و روی از همگان درهم کشید . لیکن در سفر دوم مولانا درست معکوس آن حال را داشت ؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب ، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود ، و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد گردید . مولانا که خیال می کرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است ، دوباره در طلب او به شام رفت ؛ لیکن هر چه بیشتر جست ، نشان او کمتر یافت و به هر جا که میرفت و هر کس را که می دید سراغ شمس میگرفت . غزلیات این دوره از زندگی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در جان او بود حکایت


می کند .


میخائیل ای . زند درباره همجانی شمس تبریزی و مولانا جلال الدین محمد بلخی  ( مولوی ) چنین اظهار نظر می کند : « بطور کلی علت اینکه مولوی دیوان خود و تک تک اشعار آن را نه بنام خود ، بل به نام شمس تبریزی کرد ، نه استفاده از آن به عنوان ابزار شعری و نه احترام یاد رفیق گمگشته را ملحوظ کرده بود . شاعر که رفیق جانان را در عالم کبیر دنیای مادری گم کرده بود، وی در عالم صغیر روح خویشتن می یابد . و مرشدی را که رومی بدین طریق در اندرون خویش می یابد ، بر وی سرود میخواند و شاعر تنها نقش یک راوی را رعایت می کند . لکن از آنجا که این اشعار در روح او زاده شده اند ، پس در عین حال اشعار خود او هستند. بدین طریق جلال الدین رومی در عین حال هم شمس تبریزی است که سخنانش از زبان وی بیرون می آید و هم شمس تبریزی نیست . و شمس ذهنیت شعر است ، آفریننده شعر است ، قهرمان تغزلی این اشعار است ، و در عین حال در سطح او ل ، سطح تغزلی عاشقانه که در اینجا به طور کنایی پیچیده شده است ، عینیت آن نیز بشمار میرو د . تمایل جلال الدین به سوی وحدت مطلق  است . لکن شمس تبریزی به درک حقیقت آسمانی نایل آمده بود ، در آن محو شده بود ، و بخشی از آن گردید بود . بدین ترتیب نخستین سطح ادراک که در شعر صوفیانه معمولا به وسیله یک تعبیر ثنوی از سطح دوم جدا میشود ، در اینجا به طور دیالکتیکی به سطح دوم تعالی می یابد .
در هر حال زندگانی شمس تبریزی بسیار تاریک است . برخی ناپدید شدن وی را در سال 643 هجری دانسته اند و برخی درگذشت او را در سال 672 هجری ثبت کرده اند و نوشته اند که در خوی مدفون شده است . (لازم به توضیخ است : نگارنده ( رفیع ) در سفری که به  سال 1366 خورشیدی به قونیه کردم ، آرامگاهی مجلل در شهر قونیه ترکیه بنام آرامگاه شمس تبریزی   مشاهده نمودم ) .
این عارف کم نظیر ایرانی یکی از آزاد اندیشان جهان است که بشریت به وجودش فخر خواهد کرد . مجموعه تقریرات و ملفوظات وی بنام مقالات موجود است که مریدانش آن را جمع کرده اند . از جمله گفته است :
« این مردمان را حق است که با سخن من الف ندارند ، همه سخنم به وجه کبریا می آید ، همه دعوی می نماید . قرآن و سخن محمد همه به وجه نیاز آمده است ، لاجرم همه معنی می نماید . سخنی میشنوند ، نه در طریق طلب و نه در نیاز ، از بلندی به مثابه ای که بر می نگری کلاه می افتد . اما این تکبر در حق خدا هیچ عیب نیست ، و اگر عیب کنند ، چنانست که گویند    خدا   متکبرست ، راست گویند و چه عیب باشد ؟ »


 


¤نویسنده: قانون

? نوشته های دیگران()

! + بازی های کودنانه

چهارشنبه 17/1/1384 :: ساعت 1:3 صبح


با نام و یاد خدا



و با سلام خدمت دوستان عزیز از اینکه مدتها نتوانستم وبلاگم را به روز کنم ، شرمنده ام . اما


می دانم و می دانید که ماهی را هر گاه که از آب بگیری تازه است .



فعلا با مطلبی آمده ام ، به امید آنکه مقبول افتد .



پیشاپیش از همه یارانی که با راهنمایی های خویش مرا در این راه استوارتر می کنند ، سپاسگزارم .



 


آتئیسم یا آگنوستیسیزم



بازی یا جدی



اعتقاد قلبی یا سیاست شغلی



آتئیسم یعنی انکار خدا



آتئیست کسی است که معتقد است خدایی در کار نیست و به تبع آن حکم و شریعت و حساب و کتاب و قیامت و بهشت و دوزخ نیز وجود ندارد و جاودانگی حیات و فرشتگان و جن و ماورا ء الطبیعه و فطرت و وجدانی نیز در کار نیست و همه و همه خرافه و زاییده ذهن مردم است .



آگنوستیسیزم به مفهوم غیر قابل اثبات بودن خدا است



یک آگنوستیک معتقد است خدا را نه می توان اثبات کرد و نه می توان رد نمود . در نتیجه هیچ امر مرتبط دیگری را نیز نمی توان پذیرفت زیرا ابتدا باید سر منشأ آنرا که خدا است اثبات نمود . لذا در عمل و روش زندگی ، چون وجود خدا را مد نظر نمی گیرد ، با آتئیست هیچ تفاوتی ندارد . و در واقع عملا همان آتئیست است اما با گرایشهایی درونی و محدود ، به تصوری که در ذهن خود به عنوان خدا برای خود پذیرفته . اما این خدا هیچ نقشی در زندگی و روشهای او ندارد . تنها نقشی که می توان برای چنین خدایی در نظر گرفت ، تسکین روح نا آرام و آزرده او از بی پناهی و بی سرانجامی ای است که در درون خود احساس می کند



بسیاری از آتئیستها ، بر خلاف تصور خودشان ، به نوعی آگنوستیکند . زیرا تنها می خواهند از حضور خدا در زندگی خود خلاص شده و به گونه ای آزادی بی قید و شرط برای خویش ایجاد کنند ، نه اینکه واقعا به این یقین رسیده باشند که هیچ خدایی در کار نیست و از این بابت به یک اطمینان قلبی رسیده باشند .



اینان خود نیز گاهی به طور نا خود آگاه اشاره ای به وجود خدا می کنند که نشان از بی اعتمادی آنها به اعتقاداتشان دارد .



این هردو طیف ، چه معتقد به عدم وجود آفریننده ، و چه معتقد به ناتوانی انسان از شناخت و پذیرش او ، در یک امر ، با هم همدلند ، و آن گریختن از قید و بندهای مذهبی برای به کنترل در آوردن خواسته های نفسانی است . همچنین سطحی نگری و گرایش به تعدی به حریم دیگران و خود بزرگ انگاری ، از دیگر ویژگیهای مشترک اینان است .



گرایشهایی از این دست را می توان سرابی دانست که یک ره گم کرده در کش و قوس خود کامگی ها و ناکامی ها را به خود می خواند .



اما طیف دیگری را نیز شاهدیم که سعی در پراکندن این افکار و توجیه فریبکارانه و تردستانه نقاط ضعف بسیار ژرف آنها است . این طیف ، اگر چه در پس این پرده ها خود را استتار کرده و مدعی گرایش به اینگونه اندیشه ها است ، اما اصرار او بر لاپوشانی این نقاط ضعف ، و تردستی او در جذاب جلوه دادن این اندیشه ها ، و نیز صرف وقت و هزینه بسیار برای کشاندن جوانان و نوجوانان (به ویژه مسلمان) به این گرایشها ، و از سوی دیگر تضعیف گرایشهای خدا باورانه ( به هر قیمتی - حتی به بهای زیر پا نهادن تمامی ارزشهای انسانی از قبیل شرف ، حیا ، غیرت ، صداقت و مسؤلیت میهنی که خاص خدا باوران هم نمی باشد و هر انسانی به حکم انسان بودنش باید بدانها متعهد باشد ) ، و تقویت جنبه های ضد اخلاقی و خانمان سوز و خیانتکارانه ، نشان از آن دارد که دستی در پشت سرشان ، آنان را چون عروسکهای خیمه شب بازی به حرکت در آورده و از تلاش آنها بیشترین بهره را می برد .



بسیاری شاید این تصور را بکنند که اینها خود از این رفتار بیشترین بهره را می برند ، زیرا برای خود مریدانی جمع نموده و اعتباری کسب می کنند و از این راه تنور خود را گرم می کنند ؛ اما بنده با مطالعه رفتارهای رنگارنگ این حضرات به این نکته رسیدم که دستهای پنهانی که محرک و تغذیه کننده اینان می باشند ، هرگاه که احساس کنند دیگر به وجود آنها نیازی ندارند ، بلا فاصله آنها را از اعتبار و موقعیت خودساخته شان به زیر کشیده و از سر راه خود بر می دارند . این را خود آنها نیز دانسته اند و لذا با تکاپو و کوششی از سر ترس از سرنوشت محتوم ، سعی در مفید نمایاندن خود برای اربابان خود دارند .



مسلما اهداف و منافع سیاسی را نمی توان در فرا دست تبلیغ این اندیشه ها انکار نمود . آنچه پیش از هر چیز به ذهن می رسد ، بودجه هایی است که سازمانهای اطلاعاتی امپریالیسم برای از هم پاشیدن ملل اسلامی و به ویژه شیعیان تخصیص یافته .



با توجه به نقشه های افشا شده استکبار ، می توان چنین حدس زد که تمام این ایسم بازی ها در واقع سیاسی بازی هایی است با ظاهری اندیشمندانه و زرق و برقی مترقیانه .


 


تا نوشتاری دیگر و دیداری تازه تر بدرود


¤نویسنده: قانون

? نوشته های دیگران()

! + . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . جاسوسان حرفه ای

جمعه 20/9/1383 :: ساعت 5:22 عصر

آیا تعجب می کنید ؟


 


حق دارید ! آخر مگر می شود کسی هم جاسوس باشد و هم آبرومند ؟


هم ستون پنجم دشمن باشد و هم دارای اعتبار و آبرو ؟


هم عمله ی استکبار باشد و هم فرهیخته بشناسندش ؟


هم عمله ی استحمار باشد و هم همه بدانند و باز هم با وقاحت تمام به کار پلید خود ادامه دهد و شرم هم نکند و دیگران را هم به کثافت دانی و لجنزار خود فرا بخواند ؟


نه اشتباه نکنید ، همه ی اینها به برکت دنیای مجازی و اینترنت امکان پذیر شده است !


 


بله در همین اینتر نت خودمان و به زبان شیرین فارسی و با بهره گیری از شعر شعرای حکیم و فرزانه ، و با استفاده از تعداد زیادی سایت و وبلاگ و پایگاه اینترنتی که با دلارهای آمریکا و پوند انگلیس و یورو ؛ و حمایتهای سیاسی از صهیونیستهای نادپرست و یانکی های قصاب و جنایت پیشه !!


 -----------------------------------------------------------------


انشاء الله


بعدا بیشتر خواهم گفت و دست این شیادان رذل را باز خواهم نمود !


¤نویسنده: قانون

? نوشته های دیگران()

! + . . . . . . . . . . . . 1 _ افشای دستهای

جمعه 15/8/1383 :: ساعت 3:56 عصر


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

با سلام و آرزوی توفیق برای همه ی ایرانیان میهن پرست

 

مدتی بود در این اندیشه بودم که طی یک سلسله مباحث معلوم کنیم که آیا در پشت این تشویق ِ (مردم را به بی دینی و رها کردن اعتقادات اسلامی) ، و (جوانان را به بی بندوباری و فساد اخلاقی) ، و (زنان را به بی عفتی و بد حجابی) ، و (نوجوانان را به عصیان در برابر والدین و مربیان)

 

و از سوی دیگر (متهم و بی آبرو نمودن خدمت گزاران واقعی میهن و از چشم مردم انداختن و خیانتکار نمایاندن آنها)

 

، و از همه مهمتر ، با (بی اعتبار دانستن و کهنه و قدیمی نشان دادن اسلام) ، و (نا کارآمد خواندن آن برای حکومت در این زمان)

 

،  و نیز (علم نمودن اختلافات قومی زبانی اعتقادی بومی)

 

و (فرا خواندن مردم به زرتشتی گری ِ نوین ِ اصلاح شده) ... وهزار و یک ترفند دیگر ، ...

 

چه دست گرداننده ای وجود دارد ؟؟

 

============================================

نمی دانم کتاب عبرت آموز

 

خاطرات مستر همفر 

 

 جاسوس انگلیس در خاور میانه را خوانده اید یا نه ؟

من در اینجا به زودی متن این کتاب را خواهم گذاشت .

 

بسیار خواندنی است و هشدار دهنده !

 

 ====================================

 

¤نویسنده: قانون

? نوشته های دیگران()

! + بخش های 3 - 4

جمعه 15/8/1383 :: ساعت 3:52 عصر




پیش گفتار




این کتاب مجموعه خاطرات جاسوس انگلیس ـ مستر همفر ـ در کشورهای اسلامی است ‌.


او با سال‌ها تلاش و کوشش‌، مأموریت پنهانی خود را با موفقیّت به انجام رسانید.


این مأموریّت مربوط به زمانی است که قدرت و شوکت امپراطوری عثمانی رو به ضعف و سستی نهاده بود و دشمنان اسلام در پی آن بودند که با ویران کردن پایه‌های اعتقادی مسلمانان ‌، ضربه‌ای اساسی بر جوامع اسلامی وارد سازند .


آنان می‌کوشیدند تا باورهایی که مسلمانان را بیدار و آگاه می‌ساخت و میان آنها همدلی و اتّحاد ایجاد می‌کرد و باورهایی که فرقه‌های گوناگون اسلامی بر آن پای می‌فشردند و سلامت فکری ‌، روانی و اجتماعی آنان را تأمین می‌نمود از میان بردارند .


در مقدّمه ی ترجمه انگلیسی این کتاب که در بمبئی چاپ شده آمده است ‌: در خلال جنگ جهانی دوم‌ ، آلمانی‌ها خاطرات مستر همفر را به صورت یک مجموعه ی دنباله‌دار در مجلّه ی اشپیگل‌ منتشر کردند و در این مجموعه که با عنوان اعترافات همفر چاپ می‌شد از چهره امپریالیسم انگلیس پرده برداشتند .

پس از جنگ جهانی دوم یک مجلّه ی فرانسوی ‌، ترجمه ی فرانسه ی این خاطرات را منتشر نمود . سپس دانشجویی لبنانی خاطرات همفر را از فرانسه به زبان عربی باز گردانید و در بیروت منتشر کرد.
ترجمه فارسی این کتاب که هم اکنون در دست شماست از روی نسخه عربی انجام گرفته است‌.
===================================


بخش اوّل


از گذشته‌های دور حکومت بریتانیای کبیر مانند امروز در این اندیشه بود که امپراطوری بزرگ و گسترده خود را چگونه حفظ کند: امپراطوری که آفتاب هیچگاه در آن غروب نمی‌کرد. بریتانیا در مقایسه با مستعمرات خود همچون هند، چین و خاورمیانه‌، کشوری کوچک بود. اگر چه ما در بخش‌های بزرگی از این کشورها حکومت دست نشانده نداشتیم و کار را خود مردم انجام می‌دادند، امّا سیاست‌های فعّال و موفقیّت‌آمیز ما در این کشورها به پیش می‌رفت‌، و ما به سوی حاکمیّت کامل بر آنها گام برمی‌داشتیم‌.
بنابراین ما باید به دو نکته می‌اندیشیدیم‌:
١ـ در مناطقی که بر آنها تسلّط پیدا کردیم حاکمیّت خود را حفظ کنیم‌.
٢ـ بخش‌هایی که هنوز زیر سلطه ما نیستند به مستعمرات خود بیفزاییم‌.
وزارت مستعمرات برای هر یک از این کشورها کمیسیون خاصّی برگزید تا به بررسی این مسایل بپردازد. و من خوشبختانه از ابتدای ورود به این وزارت مورد اعتماد وزیر بودم‌؛ و کار در کمپانی هند شرقی به من سپرده شد. این کمپانی اگر چه هدف آشکارش بازرگانی بود در حقیقت راه‌های تسلّط بر هند و به چنگ آوردن سرزمین‌های دور شبه قاره هند را جستجو می‌کرد.
کشور بریتانیا از هند به دلیل وجود قومیّت‌های مختلف‌، ادیان متفاوت‌، زبان‌های گوناگون و منافع بسیار در صورت برخورد با آن موارد نگرانی نداشت‌. چنانکه چین نیز نمی‌توانست نگران کننده باشد. زیرا ادیان بودا و کنفوسیوس که بیشتر مردم آن کشور پیرو آنها بودند انگیزه قیام را در آنان برنمی‌انگیخت‌. این‌ها دو دین مرده‌ای هستند که به مسایل اجتماعی کاری ندارند و تنها به ابعاد درونی می‌پردازند و احتمال ضعیف داشت که احساسی ملّی در میان مردم این دو منطقه پدید بیاید.
بنابراین بریتانیای کبیر از این دو منطقه نگرانی نداشت‌. ما از امکان به وجود آمدن تحوّلاتی در آینده نیز غافل نبودیم و برنامه‌های دراز مدّتی را برای گسترش تفرقه‌، نادانی‌، فقر، و گاه بیماری‌، در این کشورها برنامه‌ریزی کردیم‌. پیدا کردن پوشش مناسب برای این اهداف نیز دشوار نبود، پوشش‌هایی با ظاهر جذّاب و خیره‌کننده و باطنی استوار، که با تمایلات روحی مردم در این مناطق متناسب بود.
برای توصیف کار ما، می‌توان از یک مثل قدیمی بودایی یاد کرد که می‌گوید: «اگر چه دارو تلخ است امّا به گونه‌ای رفتار کن که بیمار آن را با شیرینی میل کند.»
امّا اوضاع کشورهای اسلامی ما را نگران می‌کرد. ما با این مرد بیمار (۱) قراردادهایی بسته بودیم که همه آن به نفع ما بود.
کارشناسان وزارت مستعمرات نیز بر این باور بودند که این مرد کمتر از یک قرن آینده نفس‌های آخرش را خواهد کشید. ما همچنین قراردادهای پنهانی با دولت ایران بسته بودیم و نیز جاسوس‌ها و مزدورانی در این دو کشور به کار گرفته بودیم‌. رشوه‌، فساد اداری وسرگرمی پادشاهان با زنان زیبا مانند موریانه در آنها نفوذ کرده بود ولی با این همه برنامه‌ریزی به دلایل زیر ما به نتایج کار اطمینان نداشتیم‌:
١ـ نیروی اسلام در جان فرزندانش‌.
یک فرد مسلمان در پیروی از اسلام استوار است‌. همچنان که اسلام در جان یک مسلمان‌، همانند مسیحیّت در دل کشیش‌ها و راهبان می‌باشد، که جان می‌دهند ولی دست از مسیحیّت برنمی‌دارند، خطر وجود مسلمانان شیعه در ایران‌، از این هم بیشتراست زیرا آنان مسیحیان را کافر و نجس می‌دانند. مسیحی در نگاه یک شیعه همچون نجاستی است که یکی از دستان ما را آلوده کرده است و باید در پاک کردن آن بکوشیم‌.
وقتی از یک نفر آنان پرسیدم چرا در مسیحیان این‌گونه می‌نگرید، در پاسخ گفت‌: پیامبر اسلام انسان حکیمی بود و به این وسیله می‌خواست پیرامون کافران نوعی فشار اجتماعی ایجاد نماید تا آنان احساس تنگی و ترس کنند تا به‌سوی خدا و دین درست هدایت شوند چنانکه حکومت‌ها هرگاه از کسی احساس خطر کنند او را در فشار قرار می‌دهند تا دوباره مطیع وفرمان‌بردار گردد. منظور از نجاستی هم که گفته شد نه پلیدی ظاهری بلکه نجاست معنوی است و نه تنها مسیحیان که همه کافران را فرامی‌گیرد، حتّی مجوسانی که ساکنان ایران باستان بوده‌اند.
به او گفتم‌: مسیحیان به خدا، نبوّت و معاد باور دارند، چرا آنان را نجس می‌دانید؟ او گفت‌: به دو دلیل‌، نخست اینکه آنها پیامبری‌ِ محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را انکار می‌کنند و این به معنای دروغگو خواندن پیامبراست‌، و ما در برابر آن می‌گوییم که شما مسیحیان نجس هستید زیرا بر مبنای عقل‌، هرکس آزار رساند، می‌توان او را آزار داد. (۲)
دوم آنکه آنها به پیامبران الهی نسبت‌های ناروا می‌دهند، مثلاً می‌گویند مسیح شراب می‌نوشید و او نفرین شده بود چون به صلیب کشیده شد.
من برآشفته گفتم‌: مسیحیان این‌گونه نمی‌گویند، او گفت‌: تو نمی‌دانی‌، در کتاب مقدس آنها چنین سخنانی است‌، من با آنکه می‌دانستم این مرد در مورد دوم دروغ می‌گوید سکوت کردم‌؛ (۳) البتّه او در مورد اوّل درست می‌گفت و من نمی‌خواستم که با او بحث کنم زیرا من در جامه مسلمانی بودم و می‌ترسیدم که به من مشکوک شوند، از این‌رو همواره از مسایل جنجالی دوری می‌جستم‌.
٢ـ روزگاری اسلام دین زندگی بوده که سروری داشته‌، و برده خواندن سروران دشوار است‌.
غرور سروری ـ حتّی در هنگام ناتوانی و عقب ماندگی‌ ـ انسان را به‌سوی برتری می‌خواند. ما هم نمی‌توانستیم تاریخ اسلام را وارونه کنیم تا مسلمانان احساس کنند که سروری‌ِ گذشته آنها در شرایط ویژه‌ای به دست آمده است و اکنون آن زمان سپری شده و بازنخواهد گشت‌.
٣ـ ما اطمینان نداشتیم که عثمانی‌ها و پادشاهان ایران آگاه نشوند و برنامه‌های سلطه‌گرانه ما را در هم نریزند.
البتّه این دو حکومت چنان‌که اشاره شد بسیار ناتوان شده بودند امّا وجود یک حکومت مرکزی با حاکمیّت و پول و اسلحه که مردم فرمان‌بردار آن بودند امری نگران کننده است‌.
٤ـ ما از عالمان مسلمان بسیار نگران بودیم‌.
علمای الازهر، عراق و ایران استوارترین سد در برابرخواسته‌های ما محسوب می‌شدند، آنان از اصول زندگی معاصر کاملاً بی‌اطّلاع بودند، بهشتی را که قرآن مژده داده بود هدف خود قرار داده بودند، و حاضر نبودند سر سوزنی از اعتقادات خود دست بردارند، و مردم از آنها پیروی می‌کردند و حکومت همچون موش هراسان از گربه‌، از آنها می‌ترسید، البتّه اهل تسنّن نسبت به شیعیان‌، کمتر از علمای خود فرمان‌بری داشتند، زیرا آنان هم سلطان و هم شیخ الاسلام را حاکم می‌دانند، در حالی که شیعیان حکومت را تنها شایسته عالمان می‌دانند و به سلطان اهمیّت کافی نمی‌دهند؛ امّا این تفاوت چیزی از نگرانی وزارت مستعمرات و حاکمان بریتانیای کبیر نمی‌کاست‌.
ما کنفرانس‌های بسیاری تشکیل دادیم تا برای این مسایل نگران‌ کننده راه‌حل‌هایی بیابیم امّا هر بار با بن‌بست روبرو می‌شدیم. گزارش‌های رسیده از جاسوس‌ها و مزدوران نیز ناامید کننده بود، همچون نتایج کنفرانس‌ها که یا صفر بود و یا زیر صفر، ناامیدی در ما راهی نداشت زیرا ما خود را با تلاش پیوسته و صبر بی‌پایان آموخته بودیم‌.
به یاد دارم که یک بار کنفرانسی با حضور شخص وزیر وبزرگ‌ترین کشیشان و تعدادی از کارشناسان برپا کرده بودیم‌، افرادحاضر در جلسه بیست نفر بودند بیش از سه ساعت گفتگو کردیم و کنفرانس را بدون نتیجه به پایان بردیم‌.
امّا اسقف گفت‌: «ناامید نشوید! مسیح پس از سیصد سال شکنجه‌، و تبعید و کشته شدن خود و پیروانش به حکومت رسید. شاید هم او از ملکوت نظر لطفی بیفکند و ما موفّق شویم حتّی پس از سیصد سال کفّار را از مراکزشان بیرون برانیم‌. ما باید به ایمان استوار و بردباری بی‌پایان مجهّز شویم و از همه وسایل و راه‌ها برای تسلّط و ترویج مسیحیّت در سرزمین‌های مسلمانان بهره ببریم‌، اگر چه پس از قرن‌ها به نتیجه برسیم‌؛ که پدران برای فرزندان می‌کارند».
یک بار کنفرانسی در وزارت تشکیل شد که در آن نمایندگانی ازبریتانیای کبیر، فرانسه و روسیه در بالاترین سطوح حضور داشتند: دیپلمات‌ها و دین‌مردان‌. خوشبختانه من به دلیل پیوندهای نزدیک با وزیر در این کنفرانس شرکت داشتم‌. اعضای کنفرانس به‌طورگسترده‌ای مشکلات مسلمانان را مورد بررسی قرار دادند. آنان راه‌های افزایش فشار بر مسلمانان‌، جدا نمودن آنها از باورهایشان و بازگرداندن آنها به حوزه ایمان را مطرح کردند ـ همچنان که اسپانیا پس از قرن‌ها جنگ با مسلمانان بربر به حوزه ایمان بازگشت ـ امّا نتیجه در سطح مطلوب نبود. من مشروح گفتگوهای این کنفرانس را در کتابی به نام «به سوی ملکوت مسیح‌» نگاشتم‌.
کندن ریشه‌های درختی که در شرق و غرب زمین گسترش یافته دشوار است امّا باید به هر بهایی از دشواری‌های این کار کاست‌. مسیحیّت باید گسترش یابد و این مژده خود مسیح‌، به ما است‌. امّا محمّد صلی الله علیه و آله و سلم از شرایط زمانی انحطاط شرق و غرب سود جست و با پایان دوران انحطاط باید این فرصت از میان می‌رفت که خوشبختانه چنین شد. کار مسلمانان به انحطاط گرایید و کشورهای مسیحی رو به پیشرفت نهادند و اکنون هنگام آن رسیده است که آنچه را طی‌ّ قرن‌ها از دست داده‌ایم با فداکاری باز ستانیم‌. حکومت نیرومند بریتانیای کبیر در این روزگار لوای این مبارزه فرخنده را در دست‌گرفته است‌.

ادامه دارد ...


=========================================================
(۱) امپراطوری عثمانی‌.

(۲) آیین اسلام در مواردی که احتمال هدایت وجود داشته باشد در برابر آزار رساننده به برخورد نیکو سفارش می‌کند و روش پیامبر اسلام‌ صلی الله علیه و آله و سلم نیز این‌گونه بوده است‌.
آن حضرت می‌فرمایند: «ثَلاَث‌ٌ مِن‌ْ مَکَارِم‌ِ الاَخْلاَق‌ِ: تَصِل‌ُ مَن‌ْ قَطَعَک‌َ وَ تُعْطِی مَن‌ْحَرَمَک‌َ وَ تَعْفُو عَمَّن‌ْ ظَلَمَک‌َ» یعنی سه چیز از مکارم اخلاق است‌: «به کسی که پیوندش را از تو برید بپیوند و به آن کس که از تو بازداشت ببخشای و از آن کس که بر تو ستم روا داشت درگذر».
از این سخن روشن می‌گردد که استدلال یاد شده برای اثبات نجاست اهل‌کتاب صحیح نیست‌. نجس بودن اهل‌کتاب ـ نزد فقهایی که چنین فتوا می‌دهند ـ یک مسئله فقهی است و بیان دلیل‌ها ومدرک‌های آن‌، در این مختصر نمی‌گنجد.

(۳) در باب ٢٦ انجیل متی بند ٢٩ و باب ١٤ انجیل مرقس بند ٢٥ و باب ٢٢ انجیل لوقا بند ١٨ ازقول مسیح آمده است‌، او پس از آن‌که از جام شراب نوشید، آن را به شاگردانش داد و به آنها گفت‌: «هر آینه به شما می‌گویم بعد از این از عصیر انگور نخورم تا روزی که درملکوت خدا آن را تازه بنوشم‌.»

===================================


بخش دوم‌


در سال ١٧١٠ وزارت مستعمرات من را به مصر، عراق‌، تهران‌، حجاز و استانبول فرستاد تا اطّلاعات کافی برای ضعیف کردن مسلمانان و چیرگی بیشتر بر آنان به دست آورم‌. همزمان نه نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارت که فعالیّت‌، نشاط و دلبستگی کافی برای تحکیم سلطه بریتانیا بر امپراطوری عثمانی و دیگر کشورهای اسلامی را داشتند، به مناطق مختلف اعزام شدند. وزارت پول کافی‌،اطّلاعات لازم‌، نقشه‌های مربوطه و نام‌های حاکمان‌، سران قبایل و عالمان را در اختیار ما قرار داد. این سخن دبیرکل را هنگامی که به نام مسیح ما را بدرود می‌داد، فراموش نمی‌کنم‌.
او گفت‌: «آینده کشور ما در گرو موفقیّت شماست‌، آنچه در توان دارید کوتاهی نکنید.»
من با هدف دوگانگی‌، راهی استانبول مرکز خلافت اسلامی شدم در لندن زبان‌های ترکی‌، عربی (زبان قرآن‌) و پهلوی (زبان ایرانیان‌) را آموخته بودم ولی حالا باید زبان ترکی (زبان مسلمانان ترکیه‌) را تکمیل‌می‌نمودم‌. آموختن زبان با دانستن زبان آن طوری که بتوان مانند مردم آن کشور سخن گفت تفاوت دارد. نخست چند سال طول می‌کشد امّا دومی چند برابر به درازا خواهد کشید و من باید زبان را با همه ریزه‌کاری‌هایش چنان می‌آموختم که مورد بدگمانی قرار نگیرم‌.
امّا در این مورد نگرانی زیادی نداشتم. زیرا مسلمانان تسامح‌، سعه صدر و خوش‌گمانی را از پیامبرشان آموخته‌اند و بدگمانی نزد آنها چون بدگمانی برای ما نیست‌. حکومت ترکان نیز در رتبه‌ای نبود که بتواند جاسوسان و مزدوران را باز شناسد. این حکومت آنچنان ناتوان و از هم گسیخته بود که خاطر ما را آسوده می‌کرد.
پس از یک سفر خسته کننده به استانبول رسیدم‌. خود را محمّد نامیدم و به مسجد (جایگاه گردهمایی و عبادت مسلمانان‌) رفتم‌. نظم‌، پاکیزگی و فرمان‌برداری آنان شگفت زده‌ام کرد. با خود گفتم‌: چرا ما با این انسان‌ها می‌جنگیم‌؟ چرا می‌کوشیم آنها را درهم بکوبیم و دستاوردهایشان را برباییم‌؟ آیا مسیح ما را بدین کار سفارش کرده‌است‌؟ امّا زود این اندیشه اهریمنی را از خود دور کردم و دوباره اراده نمودم که این جام را تا پایان بنوشم‌.
با عالم کهن‌سالی برخورد کردم به نام احمد افندم که در خوش‌نفسی‌، پرحوصلگی‌، پاک باطنی و خیرخواهی‌، بهترین مردان دینی‌مان را همچون او نیافته بودم‌. او شب و روز می‌کوشید تا همچون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شود که او را برترین نمونه می‌دانست‌. هرگاه نام او را می‌برد چشمانش پر از اشک می‌شد. خوشبختانه او حتّی یک‌بار هم از ریشه و کسان من نپرسید. او مرا محمّد افندی صدا می‌کرد. آن‌چه می‌پرسیدم به من می‌آموخت و وقتی فهمید که من درکشورشان میهمان هستم و برای کار و زندگی در سایه خلیفه پیامبر رفته‌ام‌، با من بسیار مهربانی کرد. این‌ها دلایلی بود که من برای زندگی در استانبول ارائه کرده بودم‌.
به شیخ گفتم‌: من جوانی هستم که پدر و مادرم را از دست داده‌ام. برادری هم ندارم آنان برایم ثروتی به ارث گذاشته‌اند. من اندیشیدم که قرآن و سنّت بیاموزم و لذا به پایتخت اسلام آمده‌ام که به دین و دنیا برسم‌. شیخ به من بسیار خوش آمد گفت‌. او با کلماتی که عیناً می‌آورم گفت‌: به چند دلیل احترام تو لازم است‌:
١ـ تو مسلمانی و مسلمانان برادرند.
٢ـ تو میهمانی و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گفته است‌: «میهمان را نوازش کنید.»
٣ـ تو جوینده دانشی و اسلام بر بزرگداشت جویندگان دانش پای‌می‌فشارد.
٤ـ تو در پی کسبی و در خبر است که «کاسب دوست خداست‌.»
از این مسایل بسیار شگفت زده شده‌، با خود گفتم‌: چه خوب بود مسیحیّت چنین حقایق تابناکی داشت و تعجّب کردم که چرا اسلام با چنین مرتبه والایی به دست این حاکمان سرکش و عالمان بی‌اطّلاع از زندگی بدین پایه ناتوان و پست شده است‌.
به شیخ گفتم‌: می‌خواهم قرآن کریم را بیاموزم. او از این درخواست من شادمان شد و آموزش سوره حمد و تفسیر مفاهیم آن را آغاز نمود. تلفظ برخی از کلمات برایم دشوار بود و گاه حتّی در نهایت‌، مشقّت می‌دیدم‌. به یاد می‌آورم که تلفظ جمله‌: «وَ عَلی‌َ اُمَم‌ٍمِمَّن‌ْ مَعَک‌َ» (۱) را پس از ده‌ها بار تکرار در طول یک هفته آموختم‌. زیرا شیخ گفته بود باید چنان ادغام کنی که هشت «میم‌» پدیدار شود. بدین ترتیب من در طول دو سال کامل قرآن را از ابتدا تا انتها خواندم‌.
او هنگامی که می‌خواست مرا آموزش دهد وضوی نماز می‌گرفت و از من هم می‌خواست که چون او وضو بگیرم و روی به قبله بنشینم‌.
گفتنی است وضو یکی از شستشو‌های مسلمانان می‌باشد. ابتدا روی را می‌شویند، سپس دست راست را از انگشتان تا آرنج و آن‌گاه دست چپ را به همین گونه‌، پس از آن بر سر، پشت گوش‌ها و گردن دست می‌کشند و سرانجام پاهایشان را می‌شویند.
می‌گویند گرداندن آب در دهان و به بینی کشاندن آن پیش از وضو بسیار نیکو است‌.
استفاده از مسواک برایم بسیار دشوار بود ـ و آن چوبی است که برای تمیز کردن دندان‌هایشان پیش از وضو به دهان می‌برند. من معتقد بودم این چوب برای دهان و دندان‌ها زیان‌آور است‌، گاهی نیز دهان را زخم می‌کرد و از آن خون می‌آمد. ـ امّا من ناگزیر از این کار بودم زیرا مسواک زدن سنّت مؤکّد پیامبرشان حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بود و آنها فضیلت‌های بسیاری برای آن برمی‌شمردند.
هنگامی که در استانبول به سر می‌بردم پولی به خادم مسجد می‌پرداختم و شب‌ها نزدش می‌خوابیدم‌. او فردی تندخو بود، نامش مروان افندی که نام یکی از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده است و این خادم به این نام فرخنده افتخار می‌کرد. به من می‌گفت‌: اگر خدا به تو فرزندی داد نام او را مروان بگذار زیرا او یکی از شخصیّت‌های بزرگ و مجاهد اسلام بود.
شام را آن خادم برایم فراهم می‌کرد و با هم تناول می‌کردیم‌. جمعه (عید مسلمانان‌) را کار نمی‌کردم و دیگر روزها نجاری کار می‌کردم‌، او مزد اندکی به صورت هفتگی به من می‌پرداخت‌. چون من تنها صبح‌ها سر کار بودم و مزد من نصف مزد دیگر کارگرها بود. نام نجّار خالد بود که به هنگام بیکاری پیرامون فضیلت‌های خالد بن‌ولید پرحرفی می‌کرد. خالد بن‌ولید یک سردار اسلامی و از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بوده و برای اسلام بسیار رنج کشیده است‌. (۲)
وی از آن اندوهگین بود که امیرالمؤمنین عمر بن‌الخطاب به هنگام خلافتش‌، خالد بن‌ولید را بر کنار کرد.
خالد، نجّار بسیار بداخلاق و تندمزاجی بود. او به من اطمینان داشت امّا من دلیلش را نمی‌دانستم. شاید سبب این اعتمادش آن بود که من حرف شنو و مطیع بودم و در امور دین و مغازه‌اش با او بحث نمی‌کردم‌. او در خلوت از من درخواست لواط می‌کرد، این کار به گفته شیخ احمد برای آنها مؤکّد منع شده است‌، امّا خالد در واقع اعتقادی به دین نداشت‌، اگر چه به ظاهر و پیش دوستانش به آن تظاهر می‌کرد. او به نماز جمعه می‌رفت‌، امّا نمی‌دانم که در روزهای دیگر نماز می‌خواند یا نه‌؟ ولی من از این کار خودداری می‌کردم‌، به گمانم او با دیگر کارگرانش چنین می‌کرد. یکی از کارگران جوان و زیبا از «سلانیک‌» (۳)و یهودی بود که مسلمان شده بود، گاهی با خالد به قسمت پشت مغازه که انبار چوب بود می‌رفتند و وانمود می‌کردند که می‌خواهند انبار را مرتب کنند، امّا من می‌دانستم که آنها در پی انجام کار دیگری هستند.
من در مغازه غذا می‌خوردم و برای نماز به مسجد می‌رفتم‌. تا وقت نماز عصر در مسجد می‌ماندم و پس از نماز راهی خانه شیخ احمد می‌شدم‌. در خانه او دو ساعت به آموختن قرآن و زبان‌های ترکی و عربی می‌پرداختم‌. هر آدینه زکات پولی را که در یک هفته به‌دست آورده بودم به وی می‌پرداختم‌. این زکات در واقع رشوه‌ای بود که من برای تداوم روابط به او می‌دادم تا مرا بهتر آموزش دهد. او در آموزش قرآن‌، مبانی اسلام و ریزه‌کاری‌های دو زبان عربی و ترکی از چیزی فروگذاری نمی‌کرد.
هنگامی که شیخ احمد دریافت که من همسر ندارم از من خواست که با یکی از دخترانش ازدواج کنم‌. من خودداری کردم و گفتم‌: که ناتوانم و چون دیگر مردان قادر به ازدواج نیستم‌. البتّه پس از آنکه او بر این کار پافشاری کرد و تهدید کرد روابطش را با من خواهد برید، این عذر را آوردم‌. وی گفت‌: ازدواج سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است‌. پیامبر گفته است‌: «هر کس از سنت من سرپیچی کند از من نیست‌». (۴)
من چاره‌ای ندیدم جز آنکه این بیماری دروغین را بهانه کنم‌. شیخ این سخن را پذیرفت و پیوندهای دوستانه و محبت‌آمیز دوباره بازگشت‌.
پس از دو سال اقامت در استانبول اجازه گرفتم که به وطنم بازگردم امّا شیخ نپذیرفت‌. او گفت‌: چرا می‌خواهی بروی‌؟ در استانبول هر چه دلت بخواهد و چشمانت بپسندد فراهم است‌. خدا، دین و دنیا را در آن گرد آورده است‌. و افزود تو پیش از این گفتی که پدر و مادرت مرده‌اند و برادری هم نداری‌؛ پس در همین شهر مسکن اختیار کن‌. شیخ به دلیل دوستی با من پافشاری می‌کرد که بمانم من هم به او بسیار دلبسته شده بودم‌، امّا وظیفه ملّی مرا به بازگشت به لندن و ارائه گزارش مشروح از اوضاع پایتخت خلافت و دریافت دستورات جدید فرا می‌خواند.
در مدّت اقامتم در استانبول ماهانه گزارشی از تحوّلات و مشاهداتم برای وزارت مستعمرات می‌فرستادم‌. به یاد دارم که یک‌بار در گزارشم درخواست صاحب مغازه را در مورد لواط آوردم. پاسخ شگفت‌آور آن بود که اگر این کار در دست‌یابی به هدف کمک می‌کند اشکالی ندارد.
هنگامی که پاسخ را خواندم آسمان گرد سرم چرخید. با خود اندیشیدم چگونه رؤسای من از فرمان دادن به چنین کار زشتی شرم نمی‌کنند؟ امّا ناگزیر بودم که این جام را تا پایان بنوشم‌، بنابراین کارم را ادامه دادم و لب فرو بستم‌. در روز وداع با شیخ‌، او با چشمان اشک‌بار به من گفت‌: فرزندم خدا به همراهت. اگر به این شهر بازگشتی و مرا زنده نیافتی به یادم باش‌؛ ما در روز بازپسین یکدیگر را نزد پپامبر صلی الله علیه و آله و سلم خواهیم دید. من نیز واقعاً بسیار اندوهگین شدم و اشک‌های گرمی فشاندم امّا وظیفه مهم‌تر از احساسات بود.


=======================================================

(1)
سوره هود آیه ٤٨.

(2) برای آگاهی از شخصیّت مروان بن‌حکم و خالد بن‌ولید به کتاب‌های تاریخ اسلام مراجعه شود.

(3) بندری است در یونان‌.

(4) قال النبی‌ صلی الله علیه و آله و سلم : «النِّکاح‌ُ سُنَّتی فَمَن رَغِب‌َ عَن سُنَّتی‌ فَلَیس‌َ مِنِّی.»

 

 


===================================



 

 

¤نویسنده: قانون

? نوشته های دیگران()

! + خاطرات مستر همفر ، جاسوس انگلیس در خاور میانه بخش 1 - 2 (یک کتاب

جمعه 15/8/1383 :: ساعت 3:45 عصر


 

بخش سوم‌


وزارت‌، نُه دوست دیگرم را نیز همچون من به لندن فراخوانده بود، ولی از بخت بد تنها شش نفر بازگشتند.
امّا چهار نفر دیگر: یکی ـ چنانکه دبیرکل گفت ـ مسلمان شده و در مصر مانده بود و دبیرکل خشنود بود که او رازش را برملا نکرده است‌. دیگری به روسیه رفته بود، او در اصل روسی بود. دبیرکل بسیار نگران به نظر می‌رسید، نه از جهت بازگشت او به میهنش‌، بلکه می‌پنداشت که او جاسوس روس‌ها برای وزارت مستعمرات بوده و اکنون پس از انجام مأموریّت به کشور خویش بازگشته است‌. دبیرکل در مورد نفر سوم گفت‌: که وقتی در شهر عماره در نزدیکی بغداد «وبا» شایع شده‌، به این بیماری مبتلا شده و درگذشته است. امّا از نفر چهارم خبری در دست نبود، وزارت ردّش را تا شهر صنعا در یمن‌ (۱) دنبال کرده بود، گزارش‌های او تا یک سال به‌طور پیوسته به وزارت می‌رسید، امّا پس از آن‌، گزارش‌ها قطع شده بود و وزارت علاوه بر تلاش‌هایش نتوانسته بود خبری از او به دست آورد. وزارت از دست‌دادن این چهار نفر را فاجعه می‌دانست‌. زیرا ما در مورد هر فرد به‌دقّت حساب می‌کنیم‌. ما ملّتی هستیم کوچک با اهداف بزرگ و از دست دادن هر انسانی در این سطح برای ما فاجعه است‌.
دبیرکل پس از شنیدن گزارش‌های اولیّه‌ام‌، مرا به کنفرانسی فرستاد که با حضور گروهی از کارکنان وزارت مستعمرات به ریاست شخص وزیر تشکیل شده بود. این کنفرانس به گزارش‌های ما شش نفر گوش فرا می‌داد.
همکارانم و من گزارش‌هایی از مهم‌ترین فعالیّت‌هایمان ارائه کردیم‌. وزیر، دبیرکل و برخی حاضرین مرا تشویق کردند. امّا من دریافتم که کارکرد من پس از جرج بلکود (۲) و هنری فانس‌ (۳) در درجه سوم قرار دارد.
من از نظر آموزش زبان‌های ترکی‌، عربی‌، قرآن و شریعت موفقیّت کاملی به دست آورده بودم‌، امّا از جهت ارسال گزارش‌هایی که ضعف‌های دولت عثمانی را برای وزارت آشکار کند، توفیقی نداشتم‌. کنفرانس پس از شش ساعت کار به پایان رسید. سپس دبیرکل توجّه مرا به این اشکال جلب کرد. گفتم‌: وظیفه من آموختن زبان‌، شریعت و قرآن بود. بنابراین من وقتم را برای دیگر کارها صرف نکردم‌، امّا اگر برای سفر آینده به من اعتماد کنید، چنان خواهم کرد. دبیرکل گفت‌: بی‌تردید تو موفّق بوده‌ای امّا من امیدوارم در این بخش نیز توفیق یابی‌.
همفر! تو در سفر آینده دو وظیفه بر عهده داری‌:
١ـ نقطه ضعف مسلمان‌ها را که ما می‌توانیم از طریق آن به مسلمان‌ها آسیب برسانیم‌، دریابی‌؛ و این پایه پیروزی بر دشمن است‌.
٢ـ اگر این نقطه ضعف را یافتی بر آن یورش ببر؛ اگر توانستی چنین کنی بدان که موفّق‌ترین‌ِ مزدورانی‌، و شایستگی اخذ نشان افتخار وزارت را داری‌.
شش ماه در لندن به سر بردم‌، در این مدّت با دختر عمویم (ماری‌ شوای‌) که یک سال از من بزرگ‌تر بود ازدواج کردم‌. من در این هنگام بیست و دو سال داشتم و او بیست و سه ساله بود. او دختری باهوش متوسّط‌، زیبارو و دارای سطح فکری عادی بود. و من در این زمان بهترین روزهای زندگیم را با وی گذراندم‌. هنگامی که ما روزها را در انتظار میهمان جدیدمان سپری می‌کردیم‌، وزارت به من دستور داد که باید متوجّه عراق شوم‌. (۴)
این دستور باعث تأسّف من شد آن هم هنگامی که در انتظار تولّد کودکم بودم‌؛ امّا دلبستگی به میهن و نیز علاقه به مشهور شدن درمیان همکارانم بر احساسات همسری و فرزندی چیره شد؛ و برخلاف خواست همسرم که می‌گفت‌: این سفر را به بعد از به دنیا آمدن کودکمان موکول کن‌، آن را پذیرفتم‌. در روز وداع هر دو به تلخی گریستیم‌. او به من گفت‌: حتماً برایم نامه بفرست و من نیز با نامه از آشیانه تازه طلاییمان به تو خبر خواهم داد؛ این سخن طوفانی در من به پا کرد تا آنجا که می‌خواستم از سفر صرف‌نظر کنم‌، ولی‌احساسات خود را کنترل کردم و با او خداحافظی کردم و به وزارت رفتم تا آخرین رهنمودها را بشنوم‌.
شش ماه بعد در بصره‌ (۵) بودم‌، عشایری که در آن دو طایفه اسلامی (شیعه و سنّی‌) زندگی می‌کنند، چنان‌که برخی اهالی آن عرب و بعضی دیگر فارس و اندک دیگر مسیحی هستند.
برای نخستین بار در زندگی با شیعیان و فارس‌ها دیدار کردم‌؛ خوب است که در مورد شیعه و سنّی هم چیزی بگویم‌. شیعیان پیروان علی بن ابی طالب‌ علیه السلام هستند و او داماد پیامبرشان بوده است‌. شوی دخترش فاطمه و پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ، شیعیان می‌گویند پیامبرشان محمّد صلی الله علیه و آله و سلم پس از خود، علی را به خلافت برگزیده و علی و فرزندانش یکی پس از دیگری خلیفه هستند.
به نظر من در مورد خلافت علی‌، حسن و حسین حق‌ّ با شیعه است‌، زیرا بر اساس بررسی‌های من‌، علی ویژگی‌های والایی داشته که او را برای رهبری امتیاز می‌بخشید و بعید نیست که پیامبر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، حسن و حسین‌ علیهما السلام را نیز به عنوان امام معرفی کرده باشد. این را اهل‌سنّت نیز انکار نمی‌کنند. امّا در مورد اینکه پیامبرمحمّد صلی الله علیه و آله و سلم نه تن از فرزندان حسین را نیز به جانشینی خود برگزیده باشد تردید دارم‌، زیرا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم چگونه از آینده خبرداشت‌؟ هنگامی‌که او درگذشت حسین کودک بود، او چگونه می‌دانست که حسین فرزندانی خواهد داشت و آنان نُه تن خواهند شد. آری اگر محمّد صلی الله علیه و آله و سلم واقعاً پیامبر بوده ممکن است این‌ها را از جانب خدا می‌دانست‌، چنان‌که مسیح نیز از آینده خبر داده است امّا ما مسیحیان در پیامبری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم تردید داریم‌.
مسلمانان می‌گویند: قرآن نشانه پیامبری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم است‌، امّامن قرآن را خواندم و این نشانه را نیافتم‌. بی‌تردید قرآن‌، کتاب‌بلند مرتبه‌ای است‌؛ سطحی فراتر از تورات و انجیل دارد، که شامل‌قوانین‌، نظام‌ها و اخلاقیّات و غیره می‌باشد.
آیا این به تنهایی برای اثبات پیامبری محمّد صلی الله علیه و آله و سلم کافی است‌؟ (۶)
من در کار محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بسیار شگفت زده‌ام. او یک مرد بیابانی بود که خواندن و نوشتن را نزد کسی نیاموخته بود، چگونه می‌توانست چنین کتاب بلند مرتبه‌ای بیاورد؟! او فردی خوش‌خلق و تیزهوش بوده و هیچ عرب درس‌خوانده‌ای همانند او نبوده است، چه برسد به صحرانشینانی که خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. این از یک طرف‌، امّا از طرف دیگر، آیا این دلیل برای اثبات پیامبری او کافی است‌؟ (۷)
همواره در پی آن بودم که این حقیقت را دریابم‌. یکبار این موضوع را با یکی از کشیشان در لندن در میان گذاشتم‌، امّا او پاسخ قانع کننده‌ای به من نداد و از سر تعصّب و دشمنی سخن گفت‌.
در ترکیه با شیخ احمد نیز بارها بحث را گشودم امّا هرگز جواب صحیحی نشنیدم‌، در حقیقت باید بگویم که من نمی‌توانستم به صراحت با شیخ سخن بگویم زیرا می‌ترسیدم رازم برملا شود و یا به من مشکوک گردد. به هر حال من به حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم بسیار ارج می‌نهم‌؛ بی‌تردید او در سطح پیامبرانی است که ویژگیهایشان را در کتابها می‌خوانیم‌؛ امّا تاکنون پیامبری او را نپذیرفته‌ام. البتّه به فرض‌اینکه وی را پیامبر ندانیم فردی که به او احترام می‌گذارد نمی‌تواند او را همچون دیگر برجستگان بداند؛ بی‌تردید او برتر از آنان و والاتر ازهمه هوشمندان بوده است‌.
اهل تسنّن بر این باورند که پس از پیامبر، مسلمانان ابوبکر، عمر و عثمان را برای خلافت‌، برتر از علی دانستند (۸) پس فرمان پیامبر را نادیده گرفتند و آنان را به خلافت برگزیدند.
چنین درگیریهایی در هر آیینی (به ویژه در مسیحیّت‌) وجود دارد ولی من نمی‌دانم توجیه ادامه این درگیریها چیست‌؟ علی و عمر از دنیا رفته‌اند و اگر مسلمانان خردمند باشند باید به امروز بیندیشند نه به گذشته دور. (۹)
یکبار موضوع اختلاف شیعه و سنّی را با برخی از مسئولان وزارت در میان نهادم و گفتم‌: اگر آنان زندگی را درمی‌یافتند اختلافات را به یک سو می‌نهادند و یکپارچه می‌شدند، آن مسئول بر من بانگ زد که تو باید آتش اختلاف را شعله‌ور کنی نه آنکه در بین آنها وحدت کلمه ایجاد نمایی‌.
بر همین اساس دبیرکل در یکی از جلساتی که پیش از سفر به عراق با من داشت گفت‌: همفر! بدان که انسانها از آن هنگام که خدای متعال‌، هابیل و قابیل را آفرید تا آنگاه که مسیح باز گردد، به طور طبیعی اختلافاتی دارند:
١ـ اختلاف به سبب رنگ‌.
٢ـ اختلافات قبیله‌ای‌.
٣ـ اختلاف بر سر زمین‌.
٤ـ اختلافات قومی‌.
٥ـ اختلافات دینی‌.
وظیفه تو در این سفر آن است که این اختلافها را در میان مسلمانان بازشناسی و کوههای آماده آتشفشان را بیابی و اطّلاعات دقیق آن را برای وزارت بفرستی‌، اگر بتوانی آتش اختلاف را شعله‌ور کنی‌، خدمت بزرگی به بریتانیای کبیر کرده‌ای‌.
ما بریتانیاییها نمی‌توانیم در رفاه زندگی کنیم‌، مگر آنکه در همه مستعمرات آشوب و درگیری ایجاد کنیم‌، ما تنها از طریق ایجاد آشوب در میان مردم خواهیم توانست سلطان عثمانی را در هم بکوبیم و به جز این چگونه یک ملّت کوچک خواهد توانست بر یک ملّت بزرگ چیره شود. تو با تمام توان بکوش که راه نفوذی بیابی و اگر یافتی در آن وارد شو. امّا بدان که حکومتهای ترک و فارس ناتوان شده‌اند و تو باید مردم را بر این حکومتها بشورانی‌، مانند تمام انقلابهایی که در طول تاریخ‌، علیه حاکمان انجام شده است‌؛ اگر آنها از هم جدا شوند و با یکدیگر به درگیری بپردازند ما به آسانی خواهیم توانست بر آنان چیره شویم‌.


(1) یکی از شهرهای عربی‌.

(2) G. Belcoude

(3) H. Fanse

(4) یک سرزمین عربی که خلافت اسلامی از سال‌ها پیش آن را در اختیار داشت‌.

(5) یکی از شهرهای عراق‌.

(6) پیامبر خاتم‌، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم برای اثبات پیامبریش معجره‌های بسیاری داشته است‌؛ امّابهترین معجزه‌، که امروز نیز پس از چهارده قرن و اندی به خوبی پیامبری او را ثابت می‌نماید، قرآن کریم است‌. قرآن کریم یقیناً کتابی نیست که ساخته و پرداخته بشر باشد؛ بلکه آیه‌های نورانی و مقدّسی است که از سوی خداوند سبحان به پیامبرش وحی شده است‌. دلیل بر این مدّعا آن است‌که قرآن کریم‌، بیش از ١٤ قرن است که مبارز می‌طلبد؛ در سوره بقره‌، آیه ٣٣ می‌فرماید:
«و اگر شما در قرآنی که ما به بنده خود محمّد صلی الله علیه و آله و سلم فرستادیم شک دارید، پس یک سوره مثل آن بیاورید و گواهان خود، غیر خدا را بخوانید (تا شهادت دهند که‌آیا آن سوره مثل سوره‌های قرآن است یا نه‌) اگر راست می‌گویید.»
و تا کنون هیچ‌کس نتوانسته است حتّی یک آیه مثل آیه‌های قرآن بیاورد. افرادی مانند مسیلمه‌کذّاب و متنبّی نیز که عباراتی را برای رویارویی با قرآن ساختند بدان پایه کلامشان سست بود که در همان زمان دروغشان آشکار شد ـ چنانچه از نامشان نیز پیداست. برای اطلاع بیشتر در این زمینه به ترجمه فارسی کتاب «البیان فی تفسیر القرآن‌» نوشته حضرت آیة‌اللّه العظمی خویی‌ مراجعه شود.

(7) یکی از مواردی که قرآن کریم به سبب آن مبارز می‌طلبد، همین مطلب است که قرآن بر شخصی نازل شده که امّی بوده و خواندن و نوشتن را نزد کسی فرا نگرفته است‌؛ آیا این به تنهایی برای اثبات پیامبری او کافی نیست‌؟
در سوره یونس (١٠) آیه ١٦ چنین آمده است‌: «قُل‌ْ لَوْ شَاءَ اللّه‌ُ مَا تَلَوتُه‌ُ عَلَیْکُم‌ْ وَ لاَ اَدْریَکُم‌ْ بِه‌ِ فَقَد ْلَبِثْت‌ُ فِیکُم‌ْ عُمُراً مِن‌ْ قَبْلِه‌ِ اَفَلاَ یَعْقِلُون‌َ»
یعنی (ای پیامبر!) بگو اگر خدا نمی‌خواست من قرآن را برای شما تلاوت نمی‌کردم و شما را به حقیقتهای آن آگاه نمی‌ساختم‌. من عمری را (در حدود چهل سال‌) در میان شما زیستم (بدون اینکه هیچ‌گونه مطلب علمی یا حتّی شعری و یا نثری از من بشنوید) آیا اندیشه نمی‌کنید؟

(8) در حالی که آیات قرآن و سخنان صریح پیامبر اکرم‌ صلی الله علیه و آله و سلم حضرت علی‌ علیه السلام را از تمام یاران پیامبر برتر می‌داند.

(9) توجّه به این نکته لازم است که مسئله امامت علی‌ علیه السلام یک حقیقتی ثابت از جانب خدای متعال‌است و اعتقاد و ایمان به آن لازم و ضروری است و یک مسلمان برپایه آن اعتقاد باید ملتزم به انجام تکالیف الهی باشد.

 

=======================================================

 

 


بخش چهارم‌

 


هنگامی که به بصره رسیدم به مسجدی رفتم که امامت آن را شخصی از نژاد عرب به نام شیخ عمر طایی‌ برعهده داشت. با او آشنا شدم و به او اظهار محبّت کردم‌، امّا او از نخستین دیدار به من شک کرد و جستجوی از اصل و نسبم و تمام ویژگیهایم را آغاز نمود، به گمانم رنگ و لهجه‌ام شیخ را مردّد کرده بود امّا توانستم از این تنگنا بگریزم به این صورت که خود را از مردم «اغدیر ترکیه‌» و شاگرد شیخ احمد در استانبول معرفی کردم و گفتم‌: که در مغازه خالد، نجاری می‌کردم‌... و اطلاعاتی را که از هنگام اقامت در ترکیه داشتم برای او بیان کردم. در ضمن چند جمله به زبان ترکی گفتم شیخ با چشم به یکی از حاضران اشاره کرد تا بداند آیا من ترکی را به درستی می‌دانم یا نه‌؟ او نیز با اشاره چشم جواب مثبت داد و من شادمان شدم که توانسته‌ام توجّه شیخ را به خودم جلب نمایم. امّا این گمان من سرابی فریبنده بود زیرا چند روز بعد دریافتم که شیخ همچنان به من بدگمان است و می‌پندارد که من جاسوس ترکیه هستم. این بدان سبب بوده که شیخ با استاندار که از طرف سلطان (عثمانی‌) منصوب بود، سرناسازگاری داشت. آنها نسبت به هم بدبین بودند و یکدیگر را متّهم می‌کردند.
به هر حال مجبور شدم که مسجد شیخ عمر را ترک کنم و به کاروانسرایی که جایگاه افراد غریبه و مسافران است‌، رفتم و اتاقی اجاره کردم‌.
صاحب کاروانسرا مرد احمقی بود که هر روز سپیده دم آسایش مرا سلب می‌کرد. او به هنگام فجر درب اطاق مرا به شدت می‌کوبید و پشت درب می‌ماند تا من برای نماز صبح برخیزم و من که چاره‌ای جز همراهی او نداشتم‌، برمی‌خاستم و نماز می‌خواندم آنگاه او از من می‌خواست تا درآمدن آفتاب قرآن بخوانم‌.
به او گفتم‌: قرآن خواندن واجب نیست. چرا چنین می‌کنی‌؟ می‌گفت‌: هرکس اکنون بخوابد بدبخت است و فقر برای کاروانسرای من می‌آورد و من چاره‌ای جز انجام خواسته‌هایش نداشتم‌، زیرا تهدید می‌کرد که مرا از کاروانسرا بیرون می‌کند و من مجبور بودم در اوّل وقت نماز به جای آورم و سپس بیش از یک ساعت در روز قرآن بخوانم‌.
این تنها مشکل من نبود، نام صاحب کاروانسرا «مرشد افندی‌» بود، یک روز به من گفت‌: از وقتی که تو در این محل اتاق گرفته‌ای مشکلاتی برای من پدید آمده و به گمان من اینها از توست و به دلیل آن است که تو ازدواج نکرده‌ای و مرد بی‌همسر شوم است. بنابراین یا ازدواج کن یا از این مکان بیرون برو.
گفتم‌: من چیزی ندارم که همسر بگیرم. البتّه ترسیدم بگویم که من ناتوانم زیرا ممکن بود بخواهد درستی گفته مرا بیازماید، زیرا او کسی بود که با شنیدن این بهانه چنین کاری می‌کرد.
افندم به من گفت‌: ای سست ایمان‌! آیا سخن خدای بزرگ را نخوانده‌ای که می‌گوید: «اگر بی‌چیز باشند خدای از کرامتش بی‌نیازشان خواهد نمود» (۱) ماندم که چه کنم و چه پاسخی بدهم‌؟
سرانجام گفتم‌: خوب‌، من چگونه بدون پول ازدواج کنم‌؛ آیا تو می‌توانی به من پول کافی قرض دهی و یا زنی بیابی که مهریه نخواهد؟
افندم کمی فکر کرد و سر بلند کرد و گفت‌: من سخن تو را نمی‌فهمم. تو یا باید تا اوّل ماه رجب ازدواج کنی و یا کاروانسرای مرا ترک کنی‌.
آن روز پنجم ماه جمادی‌الثّانی و تا اوّل ماه رجب تنها ٢٥ روز فرصت داشتم‌. در اینجا یادآوری ماههای اسلامی لازم است‌ که به این ترتیب می‌باشند: «محرّم‌، صفر، ربیع الاوّل‌، ربیع‌الثانی‌، جمادی‌الاوّل‌، جمادی‌الثّانی‌، رجب‌، شعبان‌، رمضان‌، شوال‌، ذی‌العقده‌، ذی‌الحجّه‌»
و آغاز ماههای آنها بر اساس دیدن ماه است و روزهای این ماهها، کمتر از ٢٩ و بیشتر از ٣٠ روز نیست‌. سرانجام مجبور شدم فرمان افندم را بپذیرم و با نجّاری قرارداد بستم که در مقابل غذا، خواب و دستمزد ناچیز برای او کار کنم. پیش از پایان ماه‌، کاروانسرا را ترک کردم و راهی مغازه نجّار شدم‌.
او مرد شریف و بزرگواری بود و با من مانند یکی از فرزندانش رفتار می‌کرد. نامش «عبدالرّضا» بود، او یک شیعه ایرانی از مردم خراسان بود. فرصت را غنیمت شمردم تا از او زبان فارسی را بیاموزم. شیعیان ایرانی هر روز عصر پیش او گرد هم می‌آمدند و از هر دری سخن می‌گفتند، از سیاست گرفته تا اقتصاد.
به حکومتشان بسیار می‌تاختند، آنچنان که از خلیفه استانبول دریغ نمی‌کردند امّا وقتی که مشتری ناشناسی می‌آمد، آن سخنان را قطع می‌کردند و به صحبتهای خصوصی می‌پرداختند، نمی‌دانم چرا به من اعتماد کرده بودند، امّا سرانجام دریافتم که آنها گمان می‌کنند من از مردم آذربایجانم‌؛ زیرا فهمیده بودند که زبان ترکی می‌دانم رنگ من همانند رنگ اکثر مردم آذربایجان سفید بود که این حسن ظن آنهارا تقویت می‌کرد.
در آن مغازه با جوانی آشنا شدم. او در آنجا رفت وآمد می‌کرد؛ سه‌زبان ترکی‌، فارسی و عربی را می‌دانست و لباس طلبه علوم دینی را بر تن داشت‌، نامش‌: «محمد بن‌ عبدالوهاب‌» بود. او جوانی بسیار بلندپرواز و تندخو بود و از حکومت عثمانی انتقاد می‌کرد ولی به حکومت ایران کاری نداشت‌. شاید دلیل دوستیش با صاحب مغازه ـ عبدالرضا ـ این بود که هر دو از خلیفه عثمانی ناراضی بودند. نمی‌دانم این جوان سُنّی مذهب از کجا زبان فارسی را آموخته بود و چگونه با عبدالرّضای شیعه آشنا شده بود. گر چه این مسایل شگفت‌آور نبود زیرا در بصره شیعه و سنّی با همدیگر مانند برادر برخورد می‌کنند؛ بسیاری از مردم بصره به فارسی و عربی سخن می‌گویند و بسیاری ترکی نیز می‌دانند.
محمد بن‌عبدالوهاب جوان آزاداندیشی بود، تعصّب ضدّشیعی نداشت، در صورتی که بیشتر اهل‌تسنّن تعصّب ضدّ شیعه دارند؛ حتّی برخی از عالمان بزرگ اهل تسنّن‌، شیعیان را کافر می‌شمرند و آنها را مسلمان نمی‌دانند. همچنین او برای مذاهب چهارگانه اهل‌تسنّن جایگاهی نمی‌شناخت و می‌گفت‌: خدا دستوری در این مورد نداده است‌.
امّا قصّه مذاهب چهارگانه‌: بیش از یک قرن پس از درگذشت پیامبر اسلام در میان اهل تسنّن چهار عالم پدید آمدند: ابو حنیفه‌، احمد بن‌حنبل‌، مالک و محمد بن‌ادریس (شافعی‌).
برخی از خلیفه‌ها به مسلمانان فرمان می‌دادند که باید یکی از چهار نفر را برای تقلید انتخاب کنند و هیچ کدام از عالمان پس از آنها حق‌ّ اجتهاد در قرآن و سنّت پیامبر را ندارند، این در واقع بستن دروازه اجتهاد بود.
در واقع عامل جمود فکری مسلمانان همین بسته شدن دروازه اجتهاد است‌. شیعیان از این فرصت استفاده کردند و به تبلیغ گسترده مذهبشان پرداختند به طوری که تعداد شیعیان که یک دهم اهل تسنّن بود رو به افزایش نهاد و تقریباً به تعداد اهل تسنّن رسیدند. چنین نتیجه‌ای طبیعی است زیرا اجتهاد، فقه اسلامی را تحوّل می‌بخشد و فهم قرآن و سنّت را بر مبنای نیازهای زمان همچون سلاحی پیشرفته‌، نو می‌کند امّا اگر مذهب فقط در مسیر خاصی منحصر شود به طوری که راه فهم و شنیدن ندای نیازهای زمان بسته شود، همچون سلاحی کهنه خواهد بود.
اگر تو سلاح کهنه و دشمنت سلاح پیشرفته داشته باشد دیر یا زود شکست خواهی خورد، به نظر من خردمندان اهل تسنّن به زودی راه اجتهاد را باز خواهند کرد. در غیر این صورت به اهل تسنّن اعلام خطر می‌کنم که چند قرنی نخواهد گذشت مگر آنکه آنها در اقلیّت خواهند بود و شمار شیعیان فزونی خواهد یافت‌.
این جوان بلند پرواز ـ محمد ـ برای فهم قرآن و سنّت از اجتهاد خود استفاده می‌کرد و نظرات بزرگان را، نه تنها بزرگان زمان خود و مذاهب چهارگانه‌، بلکه نظرات ابوبکر و عمر را به نقد می‌کشید و اگر نظرش با نظرات آنها متفاوت بود، گفته‌های آنان را اهمیّت نمی‌داد.
او می‌گفت‌: پیامبر گفته من کتاب و سنّت را در میان شما می‌گذارم. ‌امّا نگفت کتاب‌، سنّت‌، صحابه و مذاهب اربعه را. بنابراین پیروی از کتاب و سنّت واجب است مذاهب اربعه و صحابه و بزرگان هر نظری می‌خواهند داشته باشند.
روزی در میهمانی منزل عبدالرضا میان محمد و یکی از علمای ایرانی «شیخ جواد قمی‌» که میهمان عبدالرضا بود بحثی درگرفت‌. در این میهمانی من و برخی از دوستان صاحب منزل هم بودیم‌، آنچه از مباحثه سخت این دو نفر در ذهنم مانده باز می‌گویم‌.
قمی به او گفت‌: اگر تو چنانچه می‌گویی آزاداندیش و مجتهدی چرا مانند شیعیان سر به فرمان علی نمی‌گذاری‌؟
محمد پاسخ داد: زیرا گفتار علی مانند عمر و دیگران معتبر نیست‌، تنها کتاب و سنّت اعتبار دارند.
قمی گفت‌: آیا مگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نفرمود که‌: «من شهر علم و علی درب آن است‌» (۲) پس علی با دیگر اصحاب تفاوت دارد.
محمد گفت‌: اگر گفته علی برهان است چرا پیامبر نگفت کتاب خدا و علی‌ بن‌ابی‌طالب‌.
قمی گفت‌: پیامبر گفته است کتاب خدا و خاندانم و علی بزرگ خاندان است. محمد نپذیرفت که این سخن از پیامبر باشد امّا قمی دلایل قانع‌کننده‌ای آورد که او ساکت شد و پاسخی نداشت‌. (۳) ولی محمد گفت‌: اگر پیامبر گفته کتاب خدا و اهل‌بیتم‌، پس سنّت پیامبر چه شد؟
قمی گفت‌: سنّت پیامبر شرح کتاب خداست. وقتی